تبليغاتX
جایگاه عاشقان























جایگاه عاشقان

جایگاه عاشقان این جاست

افـســـوس ... هــر چه کــردم مــردم بفهمند ... خنــدیدند ...

چـــارلی چــاپلیــن

                             *****

ذهـــن مثـــل چتـــر نجــــاته ... تنـــــــها زمــــــانـــی عمـــل می کنـــه که بـــاز باشــــــــه

تومـــــاس دوار

                             ******

چــــــه دشـــــوار است زندگــی برای آنکــه عشــــق می جوید ، اما به شـــهوت می رســد

جــــــــــــــــــــبران خلیـــــــــــــــل جــــــــــــــــبران 

نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 16:40 توسط نسترن| |

پرواز کن ، آنگونه که می خواهی ... وگرنه پروازت می دهند ، انگونه که می خواهند

-------------------------------------------------

وقتی ارزش ها عوض می شوند ، عوضی ها با ارزش می شوند

-------------------------------------------------

عشق همیشگی است ... این ما هستیم که ناپایداریم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 15:36 توسط نسترن| |

وفادارى ... خدا بيامرزدش

صداقت ... يادش گرامى


غيرت ... به احترامش يك لحظه سكوت


معرفت ... يابنده پاداش ميگيرد


مرام ... قطعه شهدا


عشق ... از دم قسط


هه  ...به کجا چنین شتابان؟

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 13:12 توسط نسترن| |

لطفا هی نپرس دلتنگی چه معنی دارد ...

دلتنگی معنی ندارد ...

درد دارد ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 19:3 توسط نسترن| |


   ســـــــــاکت !.!.!
آهستــــه بروید ! ...
آهستــــه بیایید ....
اینجا وجــــــــــدان ها
همه خـــــــــوابند

نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 12:52 توسط نسترن| |

صرف فعل "دوست داشتن" بسیار سخت است:
گذشته اش که به هیچ وجه ساده نیست
حالش کاملاً اخباری ست
آینده اش هم شرطی...
ژان کوکتو
*****************
دلیل کمبود هایم
کم بودن هایت بود...‏

**********
به ته سیگارهایتان احترام بگذارید... نیندازیدشان زیرپا... چرا آدم ها عادت دارند... هرکه به پایشان سوخت را... می اندازند زیر پا؟!...

**************
میدونی چرا وقتی آدم بزرگ میشه بهش یاد میدن که با خودکار بنویسه؟
برای اینکه یاد بگیره هر اشتباهی رو نمیشه پاکش کرد….اگرم بخوای پاک کنی ... جاش می
مونه

*********************
برایت آرزو میکنم بهترین هایی را که هیچ کس برایم آرزو نکرد . . .

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 17:8 توسط نسترن| |

سلاااااااااااااااااااام            

وااااااااااااااااااای ... نمی دونین چقدر دلم واستون تنگ شده بود ....                 

بالاخره از شر امتحانا خلاص شدم .......... !!!!            

آآآآآآآآآآآآآخ جووووووووووووون ........ مرسی که تو این مدت فراموشم نکردین ....                

اینم ۱ آپ برای دوستای گلم .... ببخشید اگه بده

 

... خــدايا ...
خط و نشان دوزخت را برايـــم نكش
جهنـــم تر از نبودنش...
جايي را سراغ ندارم...!!

 ((فرگام))

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:4 توسط نسترن| |

در توالی سکوت تو ٬

در تداوم نبودنت ٬ 

رد پای آشنایی از صدای تو ٬ 

در میان حجم خاطرم هنوز زنده است ٬ 

هنوز می تپد و باورش نمیشود که نیستی

که رفته ای ٬

کجا نوشته اند؟ 

عشق 

 این چنین میان مرز سایه هاست؟ 

این چنین پر از هجوم فاصله

 !

در تقابل میان آب و تشنگی ٬ 

تقابل میان درد و زندگی 

کجا نوشته اند؟ ... 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 14:42 توسط نسترن| |

برام بخون ترانه اي شبيه بال شبپره

که توش پُر ضجه ي يه پيانوي شعله وره

برام بخون ترانه اي به داغيِ همين خبر

منُ از اين لحظه ي سرد تا نوکِ شعله ها ببر

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:50 توسط نسترن| |

وقتي بارون مي باره رو تن کوچه هاي خيس
                            رو بخار پنجره يه حرف تازه بنويس
بنويس فاصله ها يه روز به آخر مي رسن
                           بنويس هيچ کسي اندازه ي ما عاشق نيس

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 11:37 توسط نسترن| |

روحم آزرده مرا وسوسه بیهوده مکن

دگر این لحظه تن پاک من آلوده نکن

یاریم کن  ... یاریم کن که رود از یادم غم دیرینه ی این خاطره ها

شوق پرواز سراپای مرا می کشد تا پس این پنجره ها

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده  شود هستی دیگری آغاز کنم

-----------------------------------

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده  شود هستی دیگری آغاز کنم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 15:10 توسط نسترن| |



حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیاد زاده
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم ، نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم ؟ چه معنی دارد این کارا ؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خالها را
نه حافظ داد املاکی ، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند اینها ، بگیرند وقت ما ها را ؟  
نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 12:40 توسط نسترن| |

برای تمام نعماتی که امسال به من ارزانی داشتی

... برای تمام روزهای آفتابی و برای تمام روزهای غمگین ابری و بارانی

... برای غروبهای آرام و شبهای تاریک و طولانی

تورا شکر می گویم برای سلامتی و بیماری ، برای غمها و شادیهائی که امسال به من عطا کردی

تو را شکر می گویم برای تمام چیزهائی که مدتی به من قرض دادی و سپس بازپس گرفتی

خدایا، شکرت برای تمام لبخندهای محبت بار، دستان یاری رسان، برای همه آن عشق و محبت و چیزهائی شگفت انگیزی که دریافت کردم.شکر برای تمام گلها و ستارگان، برای فرزندان و عزیزانی که دوستم دارند.

خدایا، تو را شکر می گویم برای تنهائیم، برای شغلم، برای مسائل و مشکلاتم، برای تردیدها و اشکهایم،چرا که همه اینها مرا به تو نزدیکتر کرد.

تو را شکر می گویم برای تداوم حیاتم، برای اینکه سرپناهی در اختیارم نهاده ای،

برای غذایم و برای برآورده کردن تمام نیازم

 

درسال آینده چه چیز در انتظارم است ؟

 

پروردگارا، همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای.تنها از تو می خواهم:آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هرآنچه بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را.آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم

و آنقدر عشق و محبت ... هر روز بیش از روز قبل عشق نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند.

پروردگارا، به من بردباری، فروتنی،و تسلیم و رضا عنایت فرما

خدایا، مرا آن ده که مرا آن به ،و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم

 

پروردگارا، به من قلبی فرمانبردار، گوشی شنوا، ذهنی هوشیار، و دستانی ساعی عنایت فرما تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را که به کمال برایم خواسته ای بدیده منت بپذیرم.

خدایا، بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن، و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسانها حاکم گردان .

 

آمین یا رب العالمین

 

سايه حق

سلام عشق

سعادت روح

سلامت تن

سرمستي بهار

سکوت دعا

سرور جاودانه

اين است هفت سين آريايي

نوروز مبارک

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 6:49 توسط نسترن| |

حسنی نگو جوون بگو
علاف و چش چرون بگو
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ، واه واه واه
نه سیما جون ،نه رعنا جون
نه نازی و پریسا جون
هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها توی کافی شاپ
نگاه می کرد به بشقاب !
باباش می گفت : حسنی می ری به سر بازی ؟
نه نمی رم نه نمی رم
به دخترا دل می بازی ؟!
نه نمی دم نه نمی دم


گل پری جون با زانتیا
ویبره می رفت تو کوچه ها



گلیه چرا ویبره میری ؟
دارم میرم به سلمونی
که شب برم به مهمونی
گلی خانوم نازنین با زانتیای نقطه چین
یه کمی به من سواری می دی ؟!
نه که نمی دم
چرا نمی دی ؟
واسه اینکه من قشنگم ، درس خونم وزرنگم
اما تو چی ؟
نه کا رداری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ، زبون دراز ،واه واه واه

در واشد و پریچه
با ناز اومد توو کوچه
پری کوچولو ، تپل مپولو ، میای با من بریم بیرون ؟
مامان پری ،از اون بالا
نگاه می کرد توو کوچه را
داد زد وگفت : اوی ! بی حیا
برو خونه تون تورا بخدا
دختر ریزه میزه
حسابی
 فرز وتیزه
اما تو چی ؟
نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه

نازی اومد از استخر
تو پوپکی یا نازی ؟
من نازی جوانم
میای بریم کافی شاپ؟
نه جانم
چرا نمی ای ؟
واسه اینکه من صبح تا غروب ،پایین ،بالا ،شمال ،جنوب ،دنبال یک شوهر خوب
اما تو چی ؟

نه کار داری ؟ نه مال داری ؟ فقط هزار خیال داری
موی ژلی ،ابرو کوتاه ،زبون دراز ،واه واه واه


حسنی یهو مثه جت
رسید به یک کافی نت
آن شد ورفت تو چت رووم
گپید با صدتا خانووم!
هیشکی نگفت کی هستی ؟
چی کاره ای چی هستی ؟
تو دنیای مجازی
علافی کرد وبازی
خوشحال وشادمونه
رفت ورسید به خونه
باباش که گفت: حسنی برات زن بگیرم ؟
اره می خوام اره میخوام

حسنی اومد موهاشو
یه خورده ابروهاشو
درست وراست وریس کرد
رفت و توو کوچه فیس کرد
یه زن گرفت وشاد شد
زی زی شد و دوماد شد

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 16:12 توسط نسترن| |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگران او را اسیر کرده است !
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ،تنها دقایقی دیر کرده است 
خندید به سادیگیم آیینه و گفت: احساس پاک تو را زنجیر کرده است.
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت:خوابی سالها دیر کرده است 
در آیینه به خود نگاه می کنم 
آه...عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت

...راست گفت اینه که منتظر نباش!او برای همیشه دیر کرده است...  

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 21:27 توسط نسترن| |


كمتر كسي است كه بداند در ايران باستان، نه چون روميان از سه 
قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 4 روز پس از والنتاين فرنگي است! اين روز “سپندارمذگان” يا “اسفندارمذگان” نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان “روز عشق” به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. روز پنجم “سپندار مذ” بوده است. سپندارمذ لقب ملي زمين يعني گستراننده، مقدس، فروتن است. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. آيا زمان آن نرسيده است كه همچون سال هاي اخير و گسترش جشن هاي سده و مهرگان در ايران نسبت به پيش تر، سپندار مذگان را هم گرامي بداريم ؟

((بقیه رو در ادامه مطلب بخونید))




ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 13:2 توسط نسترن| |

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند
کسی مرا به آفتاب
کیس مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

(فروغ فرخزاد)

نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:49 توسط نسترن| |

مهربانا ... مهربانم ٫ مهربان دیگری است / با جهان بیگانه ام تا او از آن دیگری است

بس که چون شیدا دلان در جستجوی او شدم / بی نیاز از من شده در التماس دیگری است

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 21:55 توسط نسترن| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 15:49 توسط نسترن| |

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی
:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 0:17 توسط نسترن| |

ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من

        ترسم صدای پای تو خوابست و بیدارش کند

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر  نسترن

    ترسم که بوی نسترن  مست است و هشیارش کند

نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 21:33 توسط نسترن| |

پادشاه ایران زمین پاکور (دوم) فرزند بلاش یکم و بیست و سومین پادشاه اشکانی

به تندی با ارتشدار خود برخورد کرد و گفت : چرا به یکی از مخالفین روم

(نرون قیام کننده در امپراتوری روم) اجازه ورود به ایران و تیسفون

( پایتخت ایران زمین ) را دادید ؟

من و رومی ها با هم پیمان بسته ایم که به مخالفین هم پناه ندهیم .
ارتشدار گفت : اما آنها به مخالفین ما کمک می کنند .
پاکور در حالی که برافروخته بود گفت :

آنها پستی خویش را به نمایش می گذارند ،

 اما پیمان یک اشک (لقب پادشاهان اشکانی) نباید به ننگ کشیده شود .

 شما باید به آن فرد مخالف کشور روم ، در مرز می گفتید به جای دیگری برود .

اما امروز مجبورم به خاطر شرافتمان این مخالف دولت روم را به کشورش برگردانم .
ارتشدار گفت : اما امپراتوری روم به خون ما تشنه است...
پادشاه ایران زمین گفت:  

 ما ایرانی ها تشنه امنیت ، راستی و درستی هستیم و بر پیمانهای خویش استوار خواهیم بود . ما ترسی از امپراتوری روم نداریم و می توانیم همانند همیشه شکستشان دهیم . اما این راهکار کشورداری نیست ما باید امنیت را تقویت کنیم ... نه دست اندازی و دشمنی را ...

شاید برای ارتشدار ، سخنان پاکور امپراتور کشورمان چندان هوشیارانه نبود ،

اما پاکور به ارزش پیمان خویش باور داشت .  

ارد بزرگ اندیشمند برجسته کشورمان می گوید :

 (برای آنکه روانت را بپروری ، ابتدا با خود یکی شو) .  

و براستی پاکور نماد چنین فرهمندی بود .
در طی سی سال پادشاهی پاکور دوم بر امپراتوری ایران زمین

 جنگی بین ایران و روم رخ نداد

 و مردم در شادی و امنیت زیستند ...  

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 14:46 توسط نسترن| |

شبـی غـمـگیـن ، شبـی بـارانی و سـرد / مـرا در غـربت فردا رهـا کرد

 دلـم در حـسـرت دیـدار او مـانـد/ مـرا چـشـم انـتـظار کـوچـه هـا کـرد

 بـه مـن میـگفت  تنـهایـی غریـب است / ببین با غـربـتـش با من چه ها کرد

 تـمـام هـسـتی ام بـودو نـدانـسـت / کـه در قـلـبـم چه آشوبـی بـه پا کـرد

 ولــی هــرگــز شـکـستـم را نـفـهـمـیـد / اگــرچــه تا ته دنـیـا صـدا کرد
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 15:41 توسط نسترن| |

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 
غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست
حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 
تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 
همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 
دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 
شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 
اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

(شعر زیبای استاد محمد علی بهمنی)

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 23:24 توسط نسترن| |

نمیدانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند ... مثل آسمانی که امشب می بارد .... و اینک باران بر  لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند ... و چشمانم را نوازش می دهد ...  تا شاید  ...  تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم 
 

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 14:45 توسط نسترن| |

 باز باران گونه ام را تازه کرد / اشک و خون در دلم شیرازه کرد

دیده ام تر شد ، نگاهم سرد شد / عاطفه از دست هایم ترد شد

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آبان 1389ساعت 15:53 توسط نسترن| |

*وقتی دیدمت دست و پامو گم کردم،بدون هیچ حرکتی به هم خیره شده بودیم،تا اینکه اومدی طرفم و من با همه ی وجودم فریاد زدم ...سوسک...سوسک!!!

*عزیزم اگه همه ی دنبا جمع بشن و بخوان تو رو ازم بگیرن...میگم چرا زحمت کشیدین؟خودم می آوردمش!!!

*تو یه آدم باشخصیت،مهربون،دوست داشتنی،باکلاس،با معرفت،خوشگل و خوشتیپی!ولی من چی؟؟؟یه آدم خالی بندم که دومی نداره!!!

*هروقت حس کردی همه درها به روت بسته شده و دلت پر از غمه،تا جایی که می تونی دستت رو بیار بالا...محکم بزن تو سرت!!!

*وقتی بارون میاد همه جا قشنگ میشه...برو زیر بارون شاید یه فرجی هم واسه تو بشه!

نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 14:57 توسط نسترن| |

!از سردخونه مزاحم میشم...یه قلب یخ زده منتظر حضور گرم شماست*

!نگو عادت کنم بی تو،که میدونی نمی تونم/که میدونی نفسهامو به دیدار تو مدیونم*

!تنهاییم را باتو قسمت می کنم.این سهم کمی نیست.گسترده تر از عالم تنهایی علمی نیست*

!با صابون رو ابرا نوشتم دوستت دارم تا وقتی بارون میاد همه کف کنند*

!می خواستم اسمتو روی سینه ام خالکوبی کنم ترسیدم صدای قلبم اذیتت کنه*

نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 15:54 توسط نسترن| |

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:18 توسط نسترن| |

دستمو ول نکن هنوز ، بدجوری من دوستت دارم

نگو دیگه میونِ راه ، میرم و تنهات می ذارم

دستمو ول نکن هنوز ، یه ذره از نگاهِ تو

مونده تو چشمای من ِ ، ساده ی چشم به راهِ تو

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 0:3 توسط نسترن| |

Design By : nightSelect.com